تبليغاتX
تبلیغات X

****

با ما تماس بگیرید

::. گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟ .::

گم گشته ی دیار محبت کجا رود ؟

: درباره رهگذران پائيز

محبت از درخت آموز که سایه
از سر هیزم شکن هم بر نمی
دارد.


: منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو خاطرات

: خاطرات گذشته

مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386

: ياران مهربان

رهاپاييزان
سبزينه(باران
پرنس صورتی و شوالیه سرخ
.:: آغوش عشق ::.

: آموزشي

طراح قالب : ماه مهربون



ماه مهربون

ماه مهربون

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه


تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه

بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم


منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه


هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام


چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من قريبگي نکن با من که درگير توام


چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست


آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست

تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم


منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم

با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه


هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه

با من قريبگي نکن با من که درگير توام


چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام

با من قريبگي نکن با من که درگير توام


چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

هنوز عاشقم آن مهربان يكتا را
كسي كه ياد به من داده بود الفبا را

كسي كه ساخت مرا آشنا به واژه آب
سپرده بود به دستم كليد دريا را

كسي كه قلب وي از آسمان سختي تر بود
چو مي نواخت به باراني از صدا ما را

هميشه در وسط  ذهن كودكانه من
نشسته بود به پاسخ ،سؤال دنيا را

كسي كه بر سرميزش هميشه گلدان بود
كسي كه دوست نمي داشت غير گلها را

كسي كه بوسه به رويم به خواب مي زد ،اگر
به هر بهانه نمي خواست عذر دعوا را

كسي كه بار نخستين به دست من بنهاد
به باغ  كاغذي عشق ، دست«یارا»را

به شكل مادر من بود گاه  و مي روياند
حضور دائم او لحظه هاي زيبا را

هنوز طرحي از او در خيال من باقي است
زمان ، خراب نكرد اين بناي رؤيا را

كجاست تا كه ببيند شيار چهره من
كسي كه توصيه مي كرد خط خوانا را

خوشا صفاي مي هفت سالگي ،اي دل
هنوز تشنه ام آن جرعه گوارا را
 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
می نویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت
تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهای خسته ام بارد ز هجرانت عزیز
انقدر بارم ز دیده تا که پیدایت کنم
هردم از نومیدی شمارم عقده های خویش را
تا به کی از پشت در اهسته نجوایت کنم
بی قرارم  مهدیا  از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا تمنایت کنم؟؟؟

 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

می ترسم...

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند ...
من از حقيقت بی پايان، از تصويری بی نشان، از عشق يک آهو می ترسم ...
من از روزگار سنگدل،‌ از بايدها و نبايدها می ترسم ...
می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی، من از روح سرگردان زندگی،
از گريزان بودن ياران می ترسم ...
از صدای پای رهگذران می ترسم ...
از آنچه هستيم و هست می ترسم،‌ از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم ...
از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد ...
می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم ...

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
معبود من
 
 معبود من...
معشوق من...
با رویی سیاه و چشمانی پر اشک و صدایی لرزان، به پیشگاهت آمده ام... صدایم را بشنو و اجابتم کن...
مگر خودت نگفتی:
اُدعُونی اَستَجِب لکُم؟
قافله’ دل را به سویت روان می کنم و می خوانمت... باشد که اجابتم کنی...
یا سریع الرّضا و یا قاضی الحاجات

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

«عاشقانه ، خالصانه ، صادقانه ، عارفانه ، بي كرانه 

   ، بي بهانه ، بي نهايت دوستون دارم 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
 

السلام عليك يا فاطمه الزهرا (س)


 سلام اي بانوي پهلو شکسته


که ميخواندي نماز شب، شکسته


چرا شهر مدينه بي بلال است؟


ز چشم آسمان پنهان، هلال است


چرا حق در مدينه منجلي نيست؟


ميان کوچه ها صوت علي نيست؟


شبي که غنچه را الله مي برد


علي هم سر فرو در چاه ميبرد


شبي که از مدينه، ماه مي رفت


به دنبالش ستاره راه مي رفت


شبي که خانه ي خيرالنساء سوخت


همان شب خيمه ها در کربلا سوخت


التماس دعا

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
درددل
حرفهایم اگرچه تکراریست
جملهایم اگرچه بی معناست
تا زمانی که با خدا هستم
اسم هر گفتگوی ساده دعاست....

الهی

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

 

نزار باور کنم تنهای تنهام

 

نمیخوام با کسی غیر از تو باشم

 

میخوام از خوابی که لحظه ش به ساله

 

برای دیدن روی تو پاشم

 

اگه تو باشی و دنیا نباشه

 

میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

 

همه دنیا بیاد و تو نباشی

 

دلم دق میکنه با این همه درد

 

تمام زندگیم و زیر رو کن

 

که بی تو دلخوشی هام هم گناه

 

خودت باش و منو دیونگی هام

 

فقط  با تو دل من رو به راه

 

بزار باور کنم اینو که با عشق

 

حقیقت میشه تو افسانه باشه

 

میشه افسانه ها رو زندگی کرد

 

اگه حق با من دیونه باشه

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

 

 

دورم از تو
اما با تو
لحظه ها رو زنده هستم
باز هم از تو
پرم از تو
واسه تو رویای خستم
خوبه دیروز
باتو هرروز
از تو با خدا می خونم
تو خیالت
توی خوابت
بازتوی کما می مونم
 

 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

                                                                    

                                                           

چند روز پيشا خيلي تنها بودم شبها به ستاره ها نگاه مي کردم و فکر مي کردم از تنهايي دراومدم اما هر چي دستمو دراز مي کردم نمي تونستم بگيرمشون، اون موقع بود که فهميدم هنوز تنها هستم.


ديروز يکي از ستاره ها اومد پايين بهم خنديد گفت اشکتو از اون بالا ديدم دلم لرزيد اومدم پيشت. اون ستاره از دوستاش تنها به خاطر من جدا شده بود. آره اون شب بود که آروم خوابيدم، چون ديگه تنها نبودم.


امروز صبح وقتي بيدار شدم ديدم ستاره نيست. رفته بود، گريه کردم اما صبح بود و اون اشکمو نمي ديد تا دوباره برگرده. منتظر شدم تا شب بازم بياد و ببينمش. اما...


اون شب ابرهاي سياه اومدند تو آسمون و من نتونستم ستاره کوچولو رو ببينم. چرا رفته بود؟ تازه فهميده بودم من قدرشو ندونسته بودم حالا من مونده بودم و يه پنجره و يه آسمون ابري. اينبار همه ستاره ها با من قهر کرده بودند.

                                                                                                                

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

       خوشا با خاطرات یاس بودن         

             خوشا با یاس هم احساس بودن

من و تو پا به پای رود رفتن                  

    به دنبال نوای رود رفتن

     شقایق در شقایق عشق چیدن                

     میان سبزه زاران پر کشیدن

       نشستن غنچه عشق چیدن                 

      به دست ساده دل یاس چیدن

          خوشا روح لطیف آب گشتن                   

    خوشا در عاشقی بی تاب گشتن

      بیا ای همسفر مهمان من شو             

       توان دیگری در جان من شو

      بیا در خاطر هم باز گردیم                 

      پر از شادی پر از آواز گردیم

   خوشا بین من و تو بند خوردن       

         میان چشم ما پیوند خوردن

  خوشا در ساحل هجران نشستن            

      پلی بین نگاه خویش بستن

   خوشا با آبشاران گریه کردن                 

      من و تو زیر باران گریه کردن

ببین پروازیم یک بال دارم                        

         برای پر زدن آمال دارم

بیا و بال دیگر شو برایم              

              که شاید با تو در پرواز آیم

خوشا پرواز ما بین من و تو              

         شب آغاز ما بین من و تو

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطر دفنه

اونقدر خاطر دارم که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثه زهره

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمیتونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار گفتم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشام همزاذ اشک و خون دلم همسایه ی آه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباه

شدم چوپان ساد لوح کنار گله ی احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

تو اونقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خون زد ...

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

 @@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@..

 

 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
برای پدرم و همه پدران ایران که سایه سارند
 

دیده ام را که به دیدار دریا می برم
 آغوشت وسعت دیار من است
 دیاری که در آن ترانه رهاست
وسیم خاردار به افسانه می ماند
 ( این سطر به صله ی یک تبسم تو سروده شد)
 آغوشت یاد آور بستر بی مرز کودکی است  

 با زمزمه های معجزه ساز مادر و
قصه های شب سوز شبانه!
آغوشت کتمان تمام تاریکی هاست
 اتمام تمام تحکم ها
به جهانی که یوزباشیانش
 حیله ی حقیقت لباس خویش را به آیت شکنجه تبلیغ می کنند.
 دیده ام را که به دیدار دریا می برم
 آغوشت پناه اندیشه های من است
و سینه ات تالاری است
که در آن فریاد میزنم
 * انسان آزاد است*


                                                                 روزت مبارک پدرعزیز 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

من ماهي قرمز كوچكي را مي شناسم در تنگي كوچك در طاقچه خانه اي قديمي

 كه پنجره اي رو به دريا دارد و مي بينم كه هر روز با طلوع آفتاب

 چشمانش را به دريا مي دوزد وتا غروب آرزو هايش را به وسعت دريا نقاشي مي كند

 و چون باران به قاب پنجره مي خورد از شوق مي گريد

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

زیرطاقدیس شب پلک چشمهای تو نشستم و خواندم بهترین شعر دفتر خود . خواندم از ابتدا تا انتها از حکایت ما شدن من و تو در انزوا شب بارانی و خیس چشمهای تو مجال نداد که بخوانم بیش از اینها اما باز خواندم تا خیس گشتم با واژه ها رها گشتم در امواج موهایت و در دریاها خواندم : تو برایم تفسیر انتهائی ، آیه و نشانه ای از وفائی تو برایم فرشته ای از خدائی ، حتی محبوبتر از فرشته هائی و لطیف تر از گلها ... و با ز میخوانم

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
حوض کوثر

 مخلصیم دربست تا خــــــــــــــــــــــــــــــدا

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

اگر بگریم گویند که عاشق است

اگر بخندم گویند دیوانه است

پس می خندم و می گریم

                                  که بگویند یک عاشق دیوانست

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

ديشب گله زلفش با باد همي گفتم

   صد باد صبا آنجا با سلسله مي‌رقصند

گفتا گنهي بگذر زين فكرت سودائي

اين است حريف اي دل تا باد نپيمائي

 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
تنهایم..

 

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

 

 

 

چقدر سخته كه گل آرزوهاتو تو باغ ديگه اي ببيني ،

هزار بار در خودت بشكني و اون وقت آروم زير لب بگي:

گل من ، باغچهء نو مبارك.....

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

تقديم به تومهربانم
 
 

مخلص گلهاي آسموني دربست تا خـــــــــــــــــــــدا

 

 لحظه

همه گویند که : تو عاشق اویی

گرچه دائم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم ، یارب ....

نکند راست بگویند  .
                                               

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

برای تو می نويسم

برای تو که قلب مهربانت

دريای مهراست!

برای تو که بی دريغ تر از خورشيدی و

بخشنده تر از باران!

چقدر خوبست که تو هستی!

و من چه خوشبختم که تو را یافته ام!!

دوستت دارم ای ستاره مهر!

ای ماه من!

با من بمان ای آسمان من!

بگذار در آغوش پرمهرت آرام بگیرم!!

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
 

 

من و دلتنگی و تنهايی سر به سينه آسمان گذاشتيم!

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان

                   

                                  پس از آن غروب رفتن،اولین طلوع من باش

                   من رسیدم روبه آخر،تو بیا شروع من باش

                   

                   شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

                    خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

                   

                   اسمتو ببخش به لبهام،بی تو خالیه نفسهام

                   قد بکش رو باور من ،زیر سایبون دستام

                 

                  خواب سبز رازقی باش،عاشق همیشگی باش

                  خسته ام از تلخی شب،تو طلوع زندگی باش

                 

                 من پر از حرف سکوتم،خالیم روبه سقوطم

                  بی تو و آبیه عشقت تشنه ام کویر لوتم

                  

                 نمیخوام آشفته باشم،آرزوی خفته باشم

                  تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم............

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید، میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟


خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد.


اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.


خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندوهر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.


کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟


خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی .


کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این  سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.


 کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟


فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .


کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود .


خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد .


کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز كند
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید .


خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
کاش از خودم شروع می کردم!
 

 
کاش از خودم شروع می کردم!
جوان که بودم ميخواستم دنيا را تغيير دهم.پير و عاقل تر که شدم٬ فهميدم نميتوانم دنيا را تغيير دهم٬بنابراين توقعم را کم کردم و به تغيير کشور قناعت کردم٬ ولی کشورم نيز نميخواست عوض شود.
به ميانسالی که رسيدم آخرين تواناييم را به کار گرفتم و خواستم خانواده‌ام را عوض کنم ولی پناه بر خدا ! آنها هم نميخواستند عوض شوند و اينک که در بستر مرگ آرميده‌ام دريافته ام که اگر فقط خود را عوض می کردم٬ خانواده‌ام هم عوض ميشدند و به پشت گرمی آنها می توانستم کشورم را نيز عوض کنم ٬ هيچ کس نميداند شايد می توانستم دنيا را نيز تغيير دهم !

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان
 

اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش

توی  زندگی  آدم یه  وقتا مجبوره  ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی  نبود

عکس من تو قاب رویای که می بافی نبود

گل    یکدونه    گلدون    بلور   زندگی

چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی

آرزوم این بود که  تو  روزی  کسی  بشی

سایه  بون  دل  بی  پناه   بی  کسی   بشی

دوریمون رو میزاریم به حساب سرنوشت

انقدر خوبی که آخر میدونم  میری  بهشت

| +| نوشته شده توسط رهگذر پائیز | | ارسال به دوستان


This Template Designed By آغوش عشق
All Rights Reserved